+
خوب است که کسی از من سر در نمی آورد
خوب است که کسی آن قدر بینایش قوی نیست
که پشت خنده های زورکی ، گریه های خاک خورده را ببیند
خوب است که" دلقک بقیه" باشم و"مصیبت " خودم ...
+
بگذار واضح بگویم ...
تلخ است آنقدر که دل و روده ات را بالا می آورد
شور * است آنقدر که شوری اشک هایم پیشش هیچ است
ترش است آنقدر که روز های "بودنت " بود
من دارم از طعم" نبودنت" حرف میزنم پدر...
*مثل نوشتن اسمت بر جاهایی که انگار نوشته دارد سره تو داد میزند که " اسم پدر : ؟"
+
بگذار حرف سهراب را این طور بگویم :
پدرم وقتی رفت ، زنده بود !
مادرم زیبا شد !
برادرم بی خبر از خواب پرید !
من هم دنبال یک دل خوش بودم ... شما میدانید سیری چند است ؟
+
دیگر مگویید
دیگر مپرسید
باد پاسخ همه را خواهد داد ...
× تلخ بخوانید همه ی نوشته هام( رو آنقدر که ته گلویتان را بزند و هی بغض قورت بدهید )مثل من که تلخ نوشتم
.
شما اگه کج را ه بری کسی فکر بدی نمیکنه و مادرت نگران حرف مردم نیست اما من حتی اگه بند کفش هایم را هم محکم ببندم حتی اگه مستقیم را ه را در پیش بگیرم باز هم حرف مردم هست و تا تقی به توقی میخورد زیر لب میگویند " بابا ندارد دیگه " ومن هنوز نمیدانم که این" بابا " ی کوفتی آنها چه کار برایشان کرده ... شما هر چی سعی کنید تا اینجایی که من هستم نباشید نمیفهمید ... شاید هم شما خودتان جزوی از همان مردم هستید ...
:
از روز اول هم به من تیکه ی نچسبی بود . نمیچسبید . در من جا نمیشد . همین ها را میگویم ...
:.
چه با شتاب آمدی ! گفتم برو ! اما نرفتی و باز هم کوبه ی در را کوبیدی .گفتم :بس است ،برو ! گفتم اینجا سنگین است و شلوغ. جا برای تو نیست .اما نرفتی . نشستی و گریه کردی . آن قدر که گونه های من خیس شد . بعد در را گشودم و گفتم : نگاه کن که چه قدر شلوغ است ! و تو خوب دیدی که آنجا چه قدر فیزیک و فلسفه و هنر و منطق و کتاب و مجله و روزنامه و خطکش و کامپیوتر و کاغذ و حرف و حرف و حرف و تنهاییو بغض و زخم و یاءس و دل تنگی و اشک وآشوب و مه ومه و مه و تاریکی و سکوت و ترس و اندوه و غربت در هم ریخته بود و دل گیج گیج بود . و دل سیاه و شلوغ و سنگین بود گفتی : این جا رازی نیست ! گفتم : راز ؟ گفتی : من رازم. و آمدی تا وسط خطکش ها . بعد چشم هات از میان آن قاب سبز جادو کردند و گویی توفانی غریب در گرفت . آنچنان که نزدیک بود دل از جا کنده شود و من میدیدم که حرف ها و فلسفه ها و کتابها و خطکش ها و کاغذ ها و یاءس ها و تاریکی ها و ترس وآشوبو مه و سکوت و زخم و دلتنگی و غربت و اندوه ، مثل ذرات شن در شنزار ، از سطح دل روییده میشدند و چون کاغذپاره هایی در آغوش توفان گم میشدند . خانه پرداخته شد . خانه روشن شد و خلوت و عجیب سبک . و تو در دل هبوط کردی . گفتم : چیستی ؟ گفتی : راز !
/مصطفی مستور /
::
باید یه جایی رو پیدا کنم و بلند به این دنیا بگم :
? so what
::.
روز پدر بر شما از طرف من این گونه (تلخانه ) مبارک است !
:::
:::.
فقط خواجه حافظ شیرازی نمیداند که من شنبه امتحان داشتم! بین ۲۸ نفر تنها کسی که نمره ی قبولی آورد امتحان دیروز ( همین شنبه ای که ۱۷ دقیقه ازش گذشته ) من بودم ! باور میکنید !؟ هیچی نخونده بودم ! امتحانشم شفاهی ... آنم با کسی که سایه منو با تیر میزنه منم سایه ی اونو با سنگ ! (:
the E.N.D