+
بله ! شما حقیقتا یک راه دارید ...
+
قصه از آن جا شروع شد که همه دنبال شروعش بودند، از همان جا که هیچ کس باور نکرد قصه ی ما از" بی قصه ای "
شروع شد، از همان لحظه که کسی نفهمید قصه ای وجود ندارد بلکه خودٍ واقعیت است .
آغازش شاید اون روز بود که سیب از درخت افتاد و من در هوای "حّوا شدن "و هوس "با تو یکی شدن" نفهمیدم چطور راه
را تا آن "درخت بی سایه" طی کردم این چه" هوس نفرین شده" ای بود که مرا تا اوج "زوال" پیش برد ؟
من دنبال فلسفه اش بودم اما سیب ها آنقدر قرمز بودند که سفیدی دندانهایت چشم هایم را زد . آن وقت همه ی واقعیت های دنیا را
در یک" بی وجودی ناطق" دیدم و لحظه به لحظه یک "جسارت کفرنما "یا یک "کفر جسارت نما" هجوم آورد به من ولی متوجه
این نشدم که آتش به ما هجوم آورد یا ما با پای خودمان به او هجوم بردیم.
کسی گفت "بگو لعنت بر سیب" و من گفتم "نه لعنت بر جاذبه" بله! لعنت بر جاذبه... همین "جاذبه ی عقیم زمین" نگذاشت
ما تنگ ماهی را برداریم و عازم ماه شویم ،همین کوفتی بود که "سیب سرخ" را از بالای درخت کشید پایین و تا ابد
"سیب زمینی" اش کرد و حوّا را از بهشت راند ...
و مگر من میتوانستم با" مداد بی نوکم" برای همه ی" درختان سیب از ته قطع شده ی بی گناه" سایه بکشم ؟ ها !؟
درست است ... قصه همیشه از آنجا شروع میشود که دنبال قصه ای و میفهمی" قصه ی خدا" از تنها بودن شروع میشود .
از همان جا که نمیدانی "لیلی زن بود یامرد".
قصه از آنجا شروع میشود که همیشه تقصیر گردن کس دیگری باید باشد ...
+ به دعوت نازنین تو ی هچل افتادم !
+۳ نفر دعوتی من اونایی هستن که دلشون بخواد !
+لیلی حالا جدا من بودم یا تو ؟ !!!
+
از این پس حرف های خود را با باد میگویم ...
برای کاغذ سنگین است !
+
اون روز یادته ؟..." دونات" رو کوبوندم تو صورتت بعد بی هوا وقتی داشتی دونات دور لبت رو لیس میزدی و با اون یکی دستت بقیه اش رو از رو لپت پاک میکردی قهوه ات رو ریختی رو مانتوام ... هر کی اونجا بود فکر کرد ما دیوانه ایم ، ما هم که فکر میکنیم آن ها دیوانه اند ... تکلیف چیه ؟ ما دیوانه ایم ؟ ان ها دیوانه اند ؟ یا خدا که ما دیوانه ها را آفرید ؟ هان!؟
+
از وقتی رفت من دیگه جرات نگاه کردن به سنتو رو نداشتم چه برسه به زدنش ....
امروز باور میکنید پس از ۶ ماه سنتور زدم !؟
* شهر کتاب همیشه حال منو خوب میکنه !
*دیشب تا ۴ بیدار بودم داشتم فیلم میدیدم تا ۶ خوابیدم بعد هم پاشدم کارهامو کردم رفتم پارک پردیسان ! تا ساعت ۱۲ دویدم ! بعد رفتم یه معجون علی بابا خوردم شب هم میخوام برم دوباره درباره ی الی ! شما که توقع ندارین برای امتحان فردا بخونم ؟ هان !؟ (: