تبليغاتX
دلواپسی دخترانه
+ من همین جا مینشینم و خاک میکنم همه ی آرزو های جذام گرفته ام را. من همین جا مینشینم و دیگر نمیخواهم فکر کنم فردا روز دیگریست .من همین جا مینشینم همه ی کتاب ها رو آتیش میزنم و همه ی یاد ها را فراموش میکنم و خود خواه تر از همیشه سرم را بالا میگیرم بدون آن که ببینمت .  خودم را خوب بلدم به آن راه بزنم و خوب بلدم وقتی میگوید" تو بی خیال شده ای" بلند بخندم یک جوری که صدای خنده ام گوش همه ی اشرف هایت را کر کند من همین جا مینشینم و منتظر میمانم تا کسی برسد بگوید " قصه ی تو به سر رسید ، کلاغه هم تو راه مرد ، جنازه اش هم سوخت . "

 آخ سوخت آرزو ها و کلاغ ها ...

+

if i were the rain

If I were the rain

I would dance on cars and roads
If I were the rain

I would make people laugh
If I were the rain

I would make people happy

Not sad.

:)...if I were the rain,......I would be all wet

+

ـ سلام عزیزم ، کجایی؟

ـ بیرون .

کجا ؟

ـ دقیقا  حوالی  " گا " 

.

 خواهر کوچک من ! دوست خوبم !

به مثال یک خواهر بزگتر برایت خوشحالم که میخواهی "پزشک " شوی

اما سعی کن به مثال مادر من همیشه خانواده ات بیمار نباشند .

:

 هیچی نیستیم ! حتی " هیچی " هم نیستیم !

:.

محسن نامجو خوب حالشونو گرفت !  گفت:

" من یه بار معذرت خواهی کردم حالا که کسی توجه نکرد دیگه حاضر به" سانسور کردن خودم" نیستم و

این آهنگ رو  توی کنسرت آینده ام هم اجرا میکنم !"

دقیقا همه این جا دچار " خود سانسوری" میباشند ! تازه گناه که نکرده !

::

 رامبد جوان رو دوس دارم ! کاری به میزان موفقیت کارهاش ندارم ها ! شخصیتش برام محترم ...افشین  قطبی نیز!

::.

عمو پورنگ همه ی روزهای من را از ۸ سالگی به بعد پر کرد !

:::

"روی تاریکی سیل آسا تنها صورت خودش را میدید هیچ پر شکسته ای نبود مگر دوتا از آنها ولی نه دوتا

آنطوری همان شب آدم به بوستون برود بعد صورت من صورت او لحظه ای آنسوی سقوط از میان تاریکی

دوپنجره روشن صدای خشک و گریزان سقوط رفته صورت او و  صورت من فقط میبینم دیدم آیا دیدم خداحافظ

نه اطاقک خالی از خوردن جاده ی خالی  در تاریکی در سکوت پلی  که به میان سکوت  و تاریکی و خواب

 قوس میزد آب تند و  آرام خداحافظ نه  "

/ویلیام فاکنر / خشم و هیاهو/

این قسمت رو این قدر خوندم حفظ شدم  ! دوستش دارم !

 

+ تاريخ ساعت نويسنده نیلوفر |

+

گذشتن داریم تا گُه ذشتن

همونطور که زندگی داریم تا زنده گهی !

+

زمان دستش بر گلوی من و من بی دفاع فقط خیره خیره به آسمان پشت پنجره چشم میدوزم که چگونه آبی نیست ...

+

 اگر شک دارید که "مرد " هستید از پوشک های my baby مدل چیک چیک استفاده کنید و سرتونو مثل یک مرد بالا بگیرید ! ( نکته قابل توجه : هم برای خودتان توصیه شد هم برای زندگیتان !)

+

Temptation

 آدم گاهی دستش به هیچ جا بند نیست... اینجور وقت ها میفهمم که چه قدر بده که دستم به خدا هم بند نیست 

خدا کجایی که من این قدر دور شدم ؟

+

یه سری حرف شعاری نمیخوام تحویل بگیرم ازتون !

+ تاريخ ساعت نويسنده نیلوفر |

retired mind

+

فکرم سوخت ، ته گرفت و بویش همه جا را برداشت آنقدر حرف نداشت و آنقدر" چماق به دس" بالای سرش وایستادم که خودش را بازنشسته کرد. کسی فکری جایی سراغ دارد ؟

+

همین است دیگر... میافتد به فردا . آنقدر آرزوهایمان را در فردا ها کشتیم که  دیگر میترسیم فردا بیاید و ما دوباره مجبور شیم آرزوهایمان را در فردایش بکشیم ومن مانده ام که چرا کسی این همه قتل و جنایت را نمی بیند ؟هیچ کس هم کیفر خواست و دادخواستی آماده نکرده است ...وکیلی هم نمی بینم گرفته باشند برای این " روزها" که طلوع و غروبش بی ارزش شده ...  یک هفته پر از قتل گذشت... پر از روز های سنگسار شده ... یک هفته گذشت پر از خون و کسی نیست این قاتل عاصی را بگیرد به کام بکشد و بکوبوند توی سرش که هووووووی ! این روزهای سقط شده دیگر برنمیگردد !

هوووووووی ...

+

حقیقت بزرگه و چیزای بزرگ وحشتناک !!

+

همه ی حرف های من جنایات ذهنه منه

 مرا محاکمه نکنید

چون همش غیر عمده !! (  چه زمانی  اینو گفتم ؟)

حالا بگم که :  ذهنم به جرم قتل غیرعمد آنقدر زندان ماند که حالا خیلی سربزیر، دلش نمیخواهد " زر " بزند !

+

 امروز نماز جمعه ...

رضا... زخمی ... پابرهنه.. تنها... بغض... !

 ( همه مثل رضا بودند ! رفسنجانی هم مثل رضا بود ، البته ذهنش ! بغض ته صداش دل همه رو لرزوند  ...)

+

دنیای کثافت! مطمئنی این آدم هایی که با خودت میبری میتونی دوباره عینشونو بسازی ؟

 برا ی پدربزرگ که اون هم ۳ سال پیش پشت فرمون هلیکوپتر"روسی "اش سوخت !  تو هوا !

هر چند که یک ماهی تا سالگردتت مانده بابایی !

درک این هواپیما هایی که میافتن و کشته هایی که میدن برای بقیه سخته اما برای ما نه ....

+

خسرو شکیبایی  برمیگرده ؟ هان ؟  پردیس سینمایی ملت / یکشنبه !

 

+ تاريخ ساعت نويسنده نیلوفر |

سوحان یا صوهان یا سوهان یا ثوحان - یا هر وسیله ی دیگری با هر املایی که موجب زوق زوق کردن و آزار بشود - /کسره/این روزهای من" یک جای خالی" است . جای خالی گوشه ای از مغز و خیال . نیست . میگردم باز هم نیست .  این روزها همه دست گذاشته اند روی این جای خالی . گیر داده اند به "هیچ من" . دنیا با همه  چیزش همین هیچ را میخواهد از من ! میدانم مهم بود آنقدر مهم که از وقتی که این گوشه از مغز و خیالم نیست هر شامی برایم" شام آخر" است .هی این "خالی تیپا خورده "را از این ور به اون ور پرت میکنند. هی میخواهند پرش کنند. جای مهمی بود و نهادش شاید به وسعت آسمان . بکر. چه اصراری است آخرکه گم شده را پیدا کنید !؟ آن هم شمایی که وقتی میگوییم " این روزها هیچ کس بی مشکل نیست " میگویید "مرد را اگر دردی باشد خوش است !" کسی نیست روی زبانتان فلفل بریزد که نبافید این ها را به هم ! کو مرد ؟ کو !؟ همان بهتر که قسمتی از خیالم را که "خیال خوش " بود گم کرده ام تا مثل شما  مجبور نباشم خوشبختی که در دستانم هست را بگذارم جلوی آیینه که دوبرابر شود وخوش خیالی کنم که این آیینه ها نشکن است .  من سردر نمیآورم. و به جای شما این" سردر نیاوردن"و این " هیچ " را میگذارم جلوی آینه تا همدرد داشته باشد. من سردر نمیآورم از این سرزمین عجایب شما . میشوم آلیس بدون خیالی که شما هلش داده اید توی این سرزمین عجایب بدون خرگوش ...

+

نیمه شب ها ، پشت مبل ، جلوی تراس، سیگارش را آتش میزد و هیچ گاه کسی نفهمید که دارد چراغ های زمین را که هی روشن و خاموش میشوند از طبقه ی بیستم نگاه میکند یا ستاره های آسمان را که چشمک میزنند و هیچ وقت هم کسی ندانست که اینجور مواقع وقتی خیره میشود به چی فکر میکند ولی همه فهمیدند که او وقتی لبه سکوی تراس ایستاده بود، داشت از طبقه ی بیستم"زمین" را نگاه میکرد و فکر این بود که تا چند ساعت دیگر همه میفهمند که خودکشی کرده است . گاهی میگفت آدم وقتی میتواند دود سیگارش را بندازد توی این دنیا چرا تف کند بهش !؟ لیاقت تف ندارد ...

+

خبر از فردا / سهراب سپهری / : فراترش را هرگز نمیدانم .نمیدانیم .

+

یه جا خوندم :

 Close your eyes and imagine a world where real is make believe

+

-  برای درس ؟

- نه !

- برای کار ؟

- نه !

- برای چی پس از ایران میخوای بری؟

ـ برای زندگی !

 +

 دروغ بگو

دروغ بگو بازم

من باورم میشه ... /دنیای وارونه /  مدرس

 

+ تاريخ ساعت نويسنده نیلوفر |

من در به در" دنبال گم و گور" نشدن.م .  من دنبال جمله ی خود.م همه جا را گشت.م . من همه جا دنبالش بود.م . دنبال حرفی که ماله من باشد ، که تویش از" تو" پیدا نشود، که تو گورت را به هر طریقی گم کرده باشی. من نمیخواستم گور.م گم باشد. من باید حرفی بین دو عدد.م زده باش.م . من میخواست.م دیگر حرفی از گم شدن.م نباشد. من میخواست.م" باش.م" و تا قبل از رفتن.م چنگی، رد پایی ، عقی به این دنیا زده باشم . من عبارت خود.م را میخواست.م . من باید رسالت.م را انجام بده.م .  حتما کاری جز گریه های شبانه و عاشقانه های آرام.م، جز دنیا را کثیف کردن، جز از من بر میاید . من نمی خواست.م کسی را شامل شو.م . من میخواست.م عبارتی" من" را شامل شود و وقتی تعریف میخواهند از " من بودن" سکوت نکن.م و چه درد بدی ست عبارت نداشتن، گویی که انگار همه ی حرف ها تمام شده و تو که یک" قرن بیست و یکی" هستی کارت شده خفه خون گرفتن و عق زدن،  که نمیدانی ۲۰۰۹ سال این همه آدم وراجی کردند که "تو"یه بدبخت را بندازند توی این لجن زار و دچار بی عبارتی ات کنند  که چی و نمیدانی آن موقع کسی نبود کشیده بزند در گوششان که حرف نزنید؟! کسی نبود بگوید  کمی از عبارت های مهم را بگذارید تا نیلوفر در ۱۱ جولای ، ۲۰۰۹ سال پس از مسیح بگوید وبه اراجیف شما بپیوندد؟ درد من احتمالا" گم شدن است ،این که این همه زر زده اند  نبوده کسی زر هایشان را قدرارزنی تحویل بگیرد و من به جرم زر های آن ها الان بی حرف شده ام واگر زر نمیزدند شاید در ۱۱ جولای ، ۲۰۰۹ سال پس از مسیح کسی حرفی میزد که حداقل به گوش آدم ها تازه بیاید ، نه این که  نشخوار کند. الان احتیاج دارند همه، به حرفی" جدید" که تاثیر بگذارد نه قبل از این ۲۰۰۹ سال.  من دنبال آن عبارت، همه ی کتاب ها را خواند.م. و همه جا را دید.م. گشت.م. نبود. نیست .نگرد. من عبارت ندار.م. و باید کروشه ی من را خالی بگذارید  [ ........... ]  باید بگویید این جمله از نیلوفر است کسی که نتوانست جای خالی عبارتش را ـ تا کنون ـ  پر کند ...

 

.   من از دیوار مردم بالا نرفت.م کسی هم از دیوار من - ای کاش - بالا نرود !

 رویای امشب را قرار است من بنویس.م ...  میخواه.م امشب توی خواب همه بنویس.م" بسه دیگه  ، بیدار شید ! "

:.  ... وهیچ چیز و هیچ چیز و قسم میخور.م هیچ چیز  مثل" فهمیدن" مرا در هم نمیکوبد ....

/ مردی که تا پیشانی در اندوه فرو رفت / مصطفی مستور/

::

only the lonely

  من و تنهایی با هم میروی.م ...

  گاهی رقصان .

    گاهی لنگان .

* هیچ کس تنها نیست   » همراه اول «  ! ! ! ! ! ! ! ! ؟

₪    !? so what

+دکمه ی ctrl با + بزنید فونتش بزرگ شه ! مرسی سبای عزیز (:

+ تاريخ ساعت نويسنده نیلوفر |

Anomaly

این آهنگ secret garden را شنیده اید ؟ Dreamcatcher؟ فوق العاده است !

             look inside the light...

...you will know that i have found u

 

شواهد این طور نشون میدهد که این پست پاک شد !!!

+

لباس ها آنقدر مهم اند توی بودن و توی چگونه بودنمان و اگر میبینید کسی کار بزرگی نمیکند ،برای این  است که لباسی ندارد که بهش تکلیف کند و یا اساسا آدم کوچکی ست. / فرهاد جعفری / 

+

 هر کس روزنه ایست به سوی خداوند ، اگر اندوهناک شود.اگر بسیار اندوهناک شود ./ مصطفی مستور /

+

من فیلم "twilight" رو ندیدم ! این قدر دل منو نسوزونید !

+ the E.N.D

+ تاريخ ساعت نويسنده نیلوفر |

.

از توی خیابان ، خودم را رساندم به خانه . سوار آسانسور شدم و تا این بالا خودم را کشاندم ، کلید را  چرخاندم و به محض ورود ،چراغ ها را خاموش کردم، پرده ها را کشیدم و در را هم قفل کردم . گوش هایم را گرفتم و رفتم زیر تختم، حالا چشم هایم را محکم میبندم . جلوی فکرم را با چی بگیرم ؟ آهان ! چند قرص خواب ...

همه ی این روز ها از همین "جمله ی دو کلمه ای" فرار میکردم ... هی نگفته، نقطه اش را میگذاشتم و میرفتم سر خط . وقتی آخر سر آورده شد به میان، با خودم فکر کردم زودتر بیایم خانه چون "خرده هایم" را مادرم با بخارشوی جدیدش از زیر تختم جمع کند بهتر از این است که" رفتگر محله" با جارویش اززیر چترم، کف خیابان !

مادرم آنقدر خودش نیست که شما خنده یتان میگیرد وقتی خودش میشود. بعد حسرت میخورید که شاید اگر از روز اول خودش می بود شاید همه چیز جور دیگری می بود. بعد یهو یاده ان می افتید که امکان داشت اگر مادرم از روز اول خودش میبود دیگر شما نمیبودید  واز این که بودن شما در گرو" خودش نبودن " مادرتان هست احساس بدی پیدا میکنید...

 واقعیت این که حرف همیدگر را نمیفهمیم یعنی اصلا "دنیا هامان" با هم فرق دارد همین که ماهی چه قدر میگذارد روی میزم احساس  میکند مادر نمونه است  و من هم تا میآیم حرفی بزنم که شامل خواستن چیزی " بیشتر" از پول شود هی صغری و کبری میچیند که :" مگه چی کم داری ؟ هان ؟ تو ناشکری ! این همه پول را هر جور دلت میخواهد خرج میکنی هر روز یک دست لباس ، لبتاپ، موبایل چند وقت دیگر ماشین ، بعد اعتراض داری !؟ هر روز یک جور کلاس و یک جور بیرون رفتن ! هر جا دلت میخواهد میروی !! اخلاقت هم که عین سگ! یک روی خوش به این دوست های من نشان نمیدهی! فکر آبرو ی من را نمیکنی ..." آخ ! آنقدر حرف میزند که شما اگر جای من بودید خسته میشدید آخر سر هم قبول میکردید که واقعا چیزی بیشتر احتیاج ندارید! با  گوشی آخرین مدلتان و لباس آخرین مدتان خیلی زندگی زیباست و شکایتی ندارید فقط میخواستید کمی تشکر کنید ! بعد فقط نمیدانید خب شما که دارید احساس خوشبختی میکنید دیگر بقیه دردشان چیست که این طوری نگاه میکنند ؟ هان !؟بعد نمیفهمید که چرا وقتی خودشان اصرار دارند که احساس خوشبختی کنید حالا این  احساس خوشبختی زوری را میگذارند به حساب بیخیالی !  مثلا آن شب همه داشتند گریه  میکردند بعد لا به لای گریه  هاشون به من نگاه میکردن که چرا گریه نمیکنم و هی به قول خودشان لودگی میکنم ! خب من ترجیح دادم وقتی که رفتم برای خواب گریه هایم را بکنم مگه زوری است !؟                                 

خلاصه این که ... من اعتراضی ندارم ، فقط کمی تشکر دارم !

مادر من به قول ایکس : از  شرقی ها قسمت بدش را گرفته و از غربی ها هم قسمت بدشان را

:.

شما هم اگر یک مادربزرگ داشتید که کتاب های "رولد دال " بخواند و فیلم " چارلی و کارخانه ی شکلات سازی" تماشا کند  ، محسن نامجو گوش کند وقتی میروید بیرون هی زنگ بزند و بگوید" جامعه امن نیست "با شما بیاید سینما و صدای گریه ی شما را هرچند خفه و از زیر پتو بشنود  دلتان تنگ میشد برایش و به این مخابرات لعنتی فحش میدادید که چرا ۲۰ روز نمیشد به خارج از ایران زنگ زد !

مادر بزگ من به قول خودم فقط صفت های خوب را میگیرد !

::

 روی بدنت

 ماجرای کفش هایمان را میگذاریم

 که یک روز ، باران بهار 

 به سان چشم پرنده ای آن جا بنشیند

و آسمان را در خود منعکس کند /دسنوس/

::.

 نه آبش دادم

نه دعایی خواندم ،

خنجر به گلویش نهادم

و در احتضار طولانی

او را کشتم

...

و من در سکوت

او را کشتم

          - خودم را -

و در آهنگ  فراموش شده اش 

کفنش کردم ،

در زیر زمین خاطره ام

دفنش کردم .

او مرد ... / شاملو/

:::

ساده است ! ببینید همه انتظار دارند که تو حالت خوب باشد و تو هم انتظار داری که آنها انتظار نداشته باشند و بعد آنها انتظار دارند که تو انتظار نداشته باشی که آن ها انتظار نداشته باشند و بعد تو انتظار داری که آنها انتظار نداشته باشند که تو انتظار نداشته باشی که آنها انتظار نداشته باشند و بعد انها دوباره انتظار دارند که تو انتظار نداشته باشی که انها انتظار نداشته باشند که تو انتظار نداشته باشی بعد تو انتظار داری که ...

+"من دانای کل هستم " مصطفی مستور رو من نخوندم یعنی اصلا پیداش نمیکنم که !

+if i were a boy بیانسه رو خیلی دوس میدارم هم شعرشو هم ویدیوشو هم آهنگشو ...

+ خودم که واقعا نمیتونم بنیامین رو تحمل کنم وگرنه خودم میرفتم کنسرتش و این کارو میکردم ! دوستان ! اگه کنسرتش رفتین از طرف من "۸ تا گوجه" پرت کنید مستقیما توی صورتش !

+ گرد و غبار این روز ها قبلا هم بوده روی ساختمون ها و کوچه ها و  آدم ها  الان مثل این میمونه که کسی به قصد تمیز شدن کره ی زمین اون گرفته تو دستش و بهش فوت کرده اما فقط گند و کثافتش بیشتر شده !

+ the E.N.D

+ تاريخ ساعت نويسنده نیلوفر |

+

خوب است که کسی از من سر در نمی آورد

خوب است که کسی آن قدر بینایش قوی نیست

 که پشت خنده های زورکی ، گریه های خاک خورده  را ببیند

خوب است که" دلقک بقیه" باشم و"مصیبت " خودم ...

+

بگذار واضح بگویم ...

تلخ است آنقدر که دل و روده ات را بالا می آورد

شور * است آنقدر که شوری اشک هایم پیشش هیچ است

ترش  است آنقدر که روز های  "بودنت " بود

من دارم از طعم" نبودنت" حرف میزنم پدر...

*مثل نوشتن اسمت بر جاهایی که انگار نوشته دارد سره تو داد میزند که " اسم پدر : ؟"

+

بگذار حرف سهراب را این طور بگویم :

پدرم وقتی رفت ، زنده بود !

مادرم زیبا شد !

برادرم بی خبر از خواب پرید !

من هم دنبال یک دل خوش بودم ... شما میدانید سیری چند است ؟

+

دیگر مگویید

دیگر مپرسید

باد پاسخ همه را خواهد داد ...

 

× تلخ بخوانید همه ی نوشته هام( رو آنقدر که ته گلویتان را بزند و هی بغض قورت بدهید )مثل من که تلخ نوشتم

 .

شما  اگه کج را ه بری کسی فکر بدی نمیکنه و مادرت نگران حرف مردم نیست  اما من حتی اگه بند کفش هایم را هم محکم ببندم حتی اگه مستقیم را ه را در پیش بگیرم باز هم حرف مردم هست و تا تقی به توقی میخورد زیر لب میگویند " بابا ندارد دیگه " ومن هنوز نمیدانم که این" بابا "  ی کوفتی آنها چه کار برایشان کرده ... شما هر چی سعی کنید تا اینجایی که من هستم نباشید نمیفهمید ... شاید هم شما خودتان جزوی از همان مردم هستید ...

:

از روز اول هم به من تیکه ی نچسبی بود . نمیچسبید . در من جا نمیشد . همین ها را میگویم ...

:.

چه با شتاب آمدی ! گفتم برو ! اما نرفتی و باز هم کوبه ی در را کوبیدی .گفتم :بس است ،برو ! گفتم اینجا سنگین است و شلوغ. جا برای تو نیست .اما نرفتی . نشستی و گریه کردی . آن قدر که گونه های من خیس شد . بعد در را گشودم و گفتم : نگاه کن که چه قدر شلوغ است ! و تو خوب دیدی که آنجا چه قدر فیزیک و فلسفه و هنر و منطق و کتاب و مجله و روزنامه و خطکش و کامپیوتر و کاغذ و حرف و حرف و حرف و تنهاییو بغض و زخم و یاءس و دل تنگی و اشک وآشوب و مه ومه و مه و تاریکی و سکوت و ترس و اندوه و غربت در هم ریخته بود و دل گیج گیج بود . و دل سیاه و شلوغ و سنگین بود گفتی : این جا رازی نیست ! گفتم : راز ؟ گفتی : من رازم. و آمدی تا وسط خطکش ها . بعد چشم هات از میان آن قاب سبز جادو کردند و گویی توفانی غریب در گرفت . آنچنان که نزدیک بود دل از جا کنده شود و من میدیدم که حرف ها و فلسفه ها و کتابها و خطکش ها و کاغذ ها و یاءس ها و تاریکی ها و ترس وآشوبو مه و سکوت و زخم و دلتنگی و غربت و اندوه ، مثل ذرات شن در شنزار ، از سطح دل روییده میشدند و چون کاغذپاره هایی در آغوش توفان گم میشدند . خانه پرداخته شد . خانه روشن شد و خلوت و عجیب سبک . و تو در دل هبوط  کردی . گفتم : چیستی ؟ گفتی : راز !

/مصطفی  مستور /

::

باید یه جایی رو پیدا کنم و بلند به این دنیا بگم :

? so  what

::.

روز پدر بر شما  از طرف من این گونه (تلخانه ) مبارک است !

:::

این شعر مایکل

:::.

فقط خواجه حافظ شیرازی نمیداند که من شنبه امتحان داشتم! بین ۲۸ نفر تنها کسی که نمره ی قبولی آورد امتحان دیروز ( همین شنبه ای که  ۱۷ دقیقه ازش گذشته ) من بودم ! باور میکنید !؟ هیچی نخونده بودم ! امتحانشم شفاهی ...  آنم با کسی که سایه منو با تیر میزنه منم سایه ی اونو با سنگ ! (:

the E.N.D

 

+ تاريخ ساعت نويسنده نیلوفر |

! just

+

 بله ! شما حقیقتا یک راه دارید ...

 

+

قصه از آن جا شروع شد که همه دنبال شروعش بودند، از همان جا که هیچ کس باور نکرد قصه ی ما از" بی قصه ای "

 شروع شد، از همان لحظه که کسی نفهمید قصه ای وجود ندارد بلکه خودٍ واقعیت است .

 آغازش شاید اون روز بود که سیب از درخت افتاد و من در هوای "حّوا شدن "و هوس "با تو یکی شدن" نفهمیدم چطور راه

 را تا آن "درخت بی سایه" طی کردم این چه" هوس نفرین شده" ای بود که مرا تا اوج "زوال" پیش برد ؟

من دنبال فلسفه اش بودم اما  سیب ها آنقدر قرمز بودند که سفیدی دندانهایت چشم هایم را زد . آن وقت همه ی واقعیت های دنیا را

 در یک" بی وجودی ناطق" دیدم و لحظه به لحظه یک "جسارت کفرنما "یا یک "کفر جسارت نما" هجوم آورد به من ولی متوجه

این نشدم که آتش به ما هجوم آورد یا ما با پای خودمان به او هجوم بردیم.

کسی گفت "بگو لعنت بر سیب" و من گفتم "نه لعنت بر جاذبه" بله! لعنت بر جاذبه... همین "جاذبه ی عقیم زمین" نگذاشت

 ما تنگ ماهی را برداریم و عازم ماه شویم ،همین کوفتی بود که "سیب سرخ" را از بالای درخت کشید پایین و تا ابد

 "سیب زمینی" اش کرد و حوّا را از بهشت راند ... 

 و مگر من میتوانستم با" مداد بی نوکم" برای همه ی" درختان سیب از ته قطع شده ی بی گناه" سایه بکشم ؟ ها !؟

درست است ... قصه همیشه از آنجا شروع میشود که دنبال قصه ای و میفهمی" قصه ی خدا" از تنها بودن شروع میشود . 

 از همان جا که نمیدانی "لیلی زن بود یامرد".

قصه  از آنجا شروع میشود که همیشه تقصیر گردن کس دیگری باید باشد ...

+ به دعوت نازنین تو ی هچل افتادم !  

+۳ نفر دعوتی من اونایی هستن که دلشون بخواد !  

+لیلی حالا جدا من بودم یا تو ؟ !!!

+

 از این پس حرف های خود را  با باد میگویم ...

برای کاغذ سنگین است !

+

 اون روز یادته ؟..." دونات" رو کوبوندم تو صورتت بعد بی هوا وقتی داشتی دونات دور لبت رو لیس میزدی و با اون یکی دستت بقیه اش رو از رو لپت پاک میکردی قهوه ات رو ریختی رو مانتوام ... هر کی اونجا بود فکر کرد ما دیوانه ایم  ، ما هم که فکر میکنیم آن ها دیوانه اند ... تکلیف چیه ؟ ما دیوانه ایم ؟ ان ها دیوانه اند ؟ یا خدا که ما دیوانه ها را آفرید ؟ هان!؟

+

از وقتی رفت من دیگه جرات نگاه کردن به سنتو رو نداشتم چه برسه به زدنش .... 

امروز باور  میکنید پس از ۶ ماه سنتور زدم !؟

* شهر کتاب همیشه حال منو خوب میکنه !

*دیشب تا ۴ بیدار بودم داشتم فیلم میدیدم تا ۶ خوابیدم بعد هم پاشدم کارهامو کردم رفتم  پارک پردیسان ! تا ساعت ۱۲ دویدم ! بعد رفتم یه معجون علی بابا خوردم  شب هم میخوام برم دوباره درباره ی الی ! شما که توقع ندارین برای امتحان فردا بخونم ؟ هان !؟ (:

+ تاريخ ساعت نويسنده نیلوفر |

پوست من گندمگون است،

سفید و زرد و صورتی است .

چشم هایم سبز و آبی و خاکستری است

شبها نارنجی هم میشود .

موهایم بور و بلوطی و خرمایی  است ،

وقتی خیس است به نقره ای هم میزند .

اما در قلبم رنگ هایی هست که هیچ کس تا کنون نساخته است ./شل سیلور استاین/

.

دقیقا یک جایی آدم میرسه به روزمرگی

دقیقا یک جایی دیگه نمیخواد ۲۰ بگیره

دقیقا یک جایی دیگه نمیخواد از روی بقیه بنویسه زندگیشو

دقیقا یک جایی  دیگه نمیخواد کسی بهش زندگی رو دیکته کنه

دقیقا یک جایی آدم میخواد دیگه کسی اونو نخواد !

دقیقا یک جایی مثل این جا که من وایستادم هست اما نمیدونم دقیقا کجاست !

:

باید با درخت ها همفکر شم

شاید فکرم شاخ و برگی بگیره !

.:

چتر نجات من هم روزی میرسد

چتر نجاتی که آبی است و مرا از معلقی بین زمین و آسمان نجات میدهد.

میرسد !

::

به بهانه ی مرگ آخرین بازمانده ی تایتانیک وسوسه شدم دوباره ببینم فیلمشو

 

Every night in my dearms 

i see u

...i feel u

.::

  باید شروع کنم

  و از یک جایی تو رو از ریشه تموم کنم .

::: 

مامان بزرگ : یک واژه با ابعاد بزرگ .

:::.

در اشتیاق گلی که نچیده ام

میلرزم .               /شمس لنگرودی/

*پر فروش ترین فیلم تاریخ سینمای اروپا ( تایتانیک ) رو با

 پر فروش ترین فیلم ایران ( اخراجی های ۲ ) مقایسه کنید و از خنده بمیرید !!!!

** یه سری عکسا ، یه سری حرف ها مشخصه  خصوصیه. بدم میاد میرم یه جایی میبینم کپی شده                                        حتی اگه اون جایی که شما اونو نوشتین خیلی از من دور باشه بازم احتمالشو بدین که ببینمش !                                              

***به شدت دچار سردرد به شدت بی حوصله به شدت هم اطرافیان نفهم ! به شدت خودم از همه نفهم تر !

خودمو عوض کنم هنره نمیخواد بقیه رو عوض کنم !

****

چه قدر خوب که من کتاب " پنجاه و سه ترانه ی عاشقانه " شمس لنگرودی

را با امضای خودش و یه گفت و گوی مفصل باهاش پارسال از نمایشگاه کتاب خریدم ! (:

***** یادم رفت بگم شعر سیلور استاین پست قبلی رو خیلی خیلی دوس دارم !

 

+ تاريخ ساعت نويسنده نیلوفر |

روز نوشت :

گم کردم

هدفی را که نردبوم داشت و

دلم را که حاشیه اش آبی بود ، ماهی داشت و سایه ی یک درخت توش مشهود بود .

*اگر دیدینش خبرم کنین ، لطفا !

فیلم نوشت :

قطعا یک پایان تلخ بهتر از یک تلخیه بی پایان است . در باره ی "درباره ی الی " خیلی حرف ها باید بزنم

ولی فعلا ترجیح میدم دفتر چه خاطراتم رو مرور کنم ببینم کجاهاش یک پایان تلخ به یه بی پایانی تلخ ترجیح داده شده

خیلی دلم میخواد بدونم اون ماشین رو آخرسر در میارن یا اون هم عمرش تموم میشه

+ چه قدر خوب که کسی مثل ترانه علیدوستی فیلم بد ندارد

+ چه قدر خوب که حالا دیگه کارگردان ها فهمیدن باید گاهی جمله های کلیدی فیلمشونو بدن دسته شهاب حسینی

همون طور که کارگردان " کرگردن" هم اینو  فهمیده بود و گذاشت شهاب حسینی سالن رو به لرزه در بیاره و بگه

" آقا ! من حرف دارم ..."

کتاب نوشت:

روزی یک پری که در درخت انجیری خانه داشت ،

به لستر آرزویی جادویی پیشنهاد کرد تا هر چه میخواهد آرزو کند

لستر آرزو کرد علاوه بر این آرزو ، دو آرزوی دیگر هم داشته باشد .

و با زیرکی بجای یک آرزو ، صاحب سه آرزو شد.

بعدبا هر یک از این سه ،

سه آرزوی دیگر درخواست کرد !

وبا این حساب ، افزون بر سه آرزوی قبلی ،

مالک نه آرزوی دیگر هم شد !

آنگاه با زرنگی تمام با هر یک از دوازده آرزو ،

سه آرزوی  تازه طلب کرد !

که میشود چهل و شش تا ... یا پنجاه و دو تا ؟

خلاصه با هر ارزو ی تازه

آرزوهای بیشتری کرد

تا سرانجام مالک پنج میلیارد و هفت میلیون و هیجده هزار و سی و چهار آرزو شد !

آن وقت آرزو هایش را کنار هم روی زمین چید و

آواز خواندو پای کوبید

بعد نشست و باز آرزو کرد !

بیشتر و بیشتر و بیشتر ...و ارزو هایش روی هم تلنبار شد

در حالی که مردم لبخند میزدند ، می گریستند ،عشق میورزیدند و حرکت میکردند ،

لستر میان ثروت هایش ـ که چون کوه دور و برش بالا رفته بود ـ

نشسته بود و میشمرد و میشمرد و و هی پیرتر و پیرتر میشد

تا سرانجام یک شب ،وقتی به سراغش رفتند ،

او را دیدند که میان انبوهی از آرزو ها مرده است .

آرزوهایش را که شمردند ،

 معلوم شد حتی یک آرزو هم کم و کسر ندارد .

همگی تر و تازه !

بیایید ،بیایید ، از این آرزو ها چند تایی بر دارید

و به لستر بیندیشید

که در دنیای سیب و دوستی و زندگی

تمام ارزو هایش را بخاطر آرزو ی بیشتر تباه کرد . /شل سیلور استاین /

*طمع خیلی بده ! خیلی !

عکس نوشت:

*بعضی وقت ها مثل هیچ وقت نیستند .

بی موقع :

کله ام داغ میکنه

میاد تو اتاق میگه اسم پدر من مگه ... اینه ؟

میگم برو اون پاک کن و بیار کی اینو برات نوشته ؟

میگه نمیدونم

وقتی براش پاک میکنم اسم و فامیلیشو دوباره مینویسم

میگه میشه اسم پدرمو بنویسی

حرفی ندارم بزنم میگم لازم نیست اسم خودت رونوشتم

میگه بده خودم

جلو ی اسم پدر مینویسه : بابایی ...

چیزی تو گلو هست که باید بترکه !

+:

فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جا بذار ...

++:

با تشکر از شما

میخوام بگم سایه تون از سرمون زیادیه !

 چشم ما بیشتر از این تر نمیشه... حال ما بیشتر از این بد نمیشه ....

=> از این بودیم از آن شدیم
           به کوچه ی خزان شدیم
                  به خون نشست ندای ما
                             شکسته شد صدای ما

+ تاريخ ساعت نويسنده نیلوفر |

+ بله ... بله .. میدونم که عوض شدم  ولی فقط عوض شدم هیچ نوع بیماری نا علاجی ندارم           بله ... بله ... میدونم قبلا مامانه همه بودم ! به حرف هاشون گوش میدادم ولی الان هیچ نوع گوشی برام نمونده و هیچ پایی هم نیست که بشه بدوم دنبال مشکلاته بقیه دلم نمیخواد دیگه فداکاری کنم دلم میخواد وقتی ناراحت میشم قشنگ بتونم سرتون هوار بکشم مثل بقیه ! بله میدونم سگ شدم میدونم حوصله تونو ندارم اگه بخوایم میتونم تا صبح براتون بنویسم ولی ازم نخواین دهنمو باز کنم و براتون حرف بزنم. بله درست فهمیدین! اصلا شاید من ادمه نسبتا عوضی  شده باشم که نخوام کسی بیاد تو اتاقم بله ... بله ... من میرم جهنم چون سر ه مامانم داد کشیدم فقط خواستم یه مدت کاری باهام نداشته باشه بله بله من دیگه حوصله بچه های کوچیکو ندارم بله ... بله ... من دوس دارم به گذشته فکر کنم . بله ... بله ... من دیگه دلم نمیخواد وصف فداکاری های مامانم رو بشنوم نه دیگه نمیخوام از کسی تشکر کنم  بله ... بله ... من میرم جهنم چون دیگه نمیتونم بگم "خدایا حواست به ما باشه"وقتی نیست. بله من  دیگه اون نیلوفری نیستم که راه میرفت و میگفت حکمته که "روی ماه خداوند را ببوس " میخوند و میگفت بزرگه.  بله ... بله ... دیگه دلم نمیخواد هیچ سازی رو بزنم  دلم نمیخواد سازی رو بزنم که حرف منو نگه دیگه نمیخوام به سازه کسی هم برقصم فقط میخوامن همه خفه شن و بذارن من تو اتاقم آروم بگیرم و هی بنویسم و فکر کنم همین ! دلم نمیخواد هی بگم میشه ، میشه!   نه آقا نمیشه ، نه نمیشه ،نمیخوام، نمیاد، نه !   بله ... بله ... من فقط ... من فقط... میبینین ؟ خودم هم نمیتونم بگم لعنت به من و اون چیزی که از گفتنش اینقدر عاجزم !

+ سهم من آسمانی ست که آویختن پرده ای آن را از من میگیرد . / فروغ /

+ تو به من خندیدی و نمیدانستی  من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیم / مصدق /

+ او میاد

روزی که همه خوابند

من بیدار میمانم حتی اگر خود خدا وعده ی  خواب او را به من بدهد

من خواب و رویا نمیخواهم  من خودش را همین دنیا همین حالا میخواهم !

+این مدت یه دیونه زندگیمو بهم ریخته بود یعنی از اول سال تا حالا دفعهی بعدی کامل براتو میگم ولیاگه از طرف من ایمیل یا پیغامی گرفتین اگه لحن منو نداشت بدونین من نیستم !! یکی حالا بیاد بگه لحن من چه طوریه !!؟

+ نگران جودی هستم . نیست . کجاست ؟

 

+ تاريخ ساعت نويسنده نیلوفر |