تبليغاتX
دلواپسی دخترانه
    

 

                               +: روی کاغذی با یک روان نویس مینوسم 

                                    "وطن" خطش میزنم مینویسم

                          "  بیوطن " نه دوباره باید خطش بزنم باید بنویسم

                                                   " بیوتن "

*:

مهمترین قصه ی این روز های من او بود که کوچک شده است ، کوچکتر از کوچکی من

حجم باد و انگشتان و انگشتانه هایش از یاد رفته است .

 برای چه خودم را برای او که می خواهد برای زجر دادن من کوچک شود، کوچک کنم ؟!

بذار راحت باشد ما به دیوارش می انگاریم !

**:

 خودشو توی آیینه که برانداز میکنه یه نگاه به من میکنه وبی دلیل میخنده 

ـ قهوه میخوری یا چایی ؟

من ولی خنده ام نمیگیره

ـ چای !

 ـ نه قهوه بخور !

ـ چرا ؟

ـ آخه این فری ( اشاره میکنه به فرزانه ) فال میگیره اوونم چه فال هایی !

ـ من اعتقادی ندارم

ـ دس بردار توروخدا

نگاه میکنم به فرزانه میخنده خیلی کریح تقریبا یه دست صورتیه ! کیف وکفش و سایه و

 رژ لب و کوفت و درد و ...

وقتی میاد میشینه به طرز وحشتناکی میخنده 

ـ خب ! میگم که .. میگم .. میگم قهوه هاتونو بخورین ! نیلوفر اگه بخوای صندل دارم میخوای بهت بدم

هر چی حرص پیدا شد توی نگاهم جمع کردم 

ـ نه با ال استار هام راحتترم !

خودش را جمع و جور کرد وخندید

ـ عزیزم شیرین یا تلخ ؟

ـ تلخ

 نمیدونم چرا این دفعه  این قدر این لعنتی تلخ شده بود تلخ بود عین زهر مار ! همینطور که سعی میکردم به تلخیش فکر نکنم یه لحظه احساس بیچارگی پیدا کردم یعنی زندگی این قدر احمقانه است که توی این فنجان جا بگیره  یعنی ما این قدر بیچاره ایم که این لعنتی خبر داره از آینده  و ما نداریم همون دیگه میگم این چیزا احمقانه است کسی باور نمیکند !

 چند لحظه بعد دوباره میخندد

ـنیلو جان ! فنجانت را به سمت قلبت توی نعلبکی برعکس کن !

خنده ام میگیرد  قلبم !!؟سمت چپ! ؟ راست! ؟ یا پیش تو !؟ باری به هر جهت ! چرخاندمش! دادم دستش و فنجان رو برداشت

ـ یه مرغابی در حال پرواز میبینم که ...

ـمرغابی پیشکش همون پرواز کافیه ! دیگه ؟

ـیه سگ که جلوت زانو زده !

ـشاید من جلوی کسی زانو زدم خب تو از کجا میدونی

+گفت نه این سگه

دوباره خانووم خنده رو پرید وسط 

ـ نه که این نیست !

بهش نگاه کردم و خیلی جدی طوری که بویی از شوخی نگیره گفتم

ـ" ببین چیزی مثل این که یه دلقک رو که زورکی میخنده

با دستام خفه کنم توی اون صاب مرده پیدا میکنی ؟"

خانووم خنده رو دیگه حرف نزد فرزانه ادامه داد

ـخب ...

رنگش پریدتوی صورتش دقیق شدم  ،ادامه داد

ـ کسی تو ی خونه تون قرآن میخونه ؟

ـ اره مادر بزرگم 

ـ مریضه؟

ـ گفتم نه

ـ گفت ۸ ماه دیگه

گفتم یعنی چی ۸ ماه دیگه گفت ۸ ماه دیگه میمیره

حالم بد شد خوش خنده اومد جمعش کنه

ـ بابا اینا همش چرتو پرته همش ...

با هم حرف میزدن نمیشنیدم انگار کوله ام را برداشتم  و گفتم خداحافظ بازم حرف زدن ولی من نفهمیدم توی خیابون زیر بارون فقط سعی کردم مثل قبل به فال و فال گرفتن بی اعتقاد باشم                         بی اعتقاد !  

***:

نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب میشود

چگونه سایه ی سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب میشود

نگاه کن تمام هستی ام خراب میشود

شراره ای مرا به کام میکشد

به اوج میبرد مرا به دام میکشد

نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب میشود  / فروغ /

****: دوستت دارم چون حداقل بهم فهماندی ان قدر هم سخت نیست و                                       دوستت دارم چون میفهمیدی اگر من مثل تو شوم دیگر جمع تو با تو ما نمیشود پس سعی نکردی عوضم کنی و ما الان یکی از ماه ترین " ما " های دنیاییم !                                             شاید هم دوستت دارم چون ازم خواستی که تو را کم ولی همیشه دوست بدارم

پ.ن ۱: نمیشود اعتراف نکرد که روز مادر گذشت و تبریک باید گفت . باید بگویم برایتان دفعه ی بعدی چیز هایی را !

پ. ن ۲ : نمیشود نپرسید" انتخابات یا انتصابات ؟"

پ.ن ۳ : نمیشود نگفت "تابستان ! آخ جان !"

پ.ن ۴ :  " Keep your eyes on the sky "

+ تاريخ ساعت نويسنده نیلوفر |

 

                              *:

                                  حرف اخر را ما میگوییم یا خاک ؟

                                  حرف اخر را باد میگوید که به جفتمان میخندد .

** :

باران بی موقع است و مزاحم . بار اوله  که به ذهنم این مزاحمت خطور میکنه

اخه چه معنی داره ؟ درست لحظه ای که من میخوام خواهش کنم که زمان وایسه

تا من همه چی رو تا امروز بالا بیارم و جای خالی پیدا کنم برای از حالا به بعد باران ببارد ؟ 

خب دلم نمیاید توی این باران بالا بیاورم ! پاشنه ی کفشم میشکند  اخ !

 نیلوفر میمردی یه امروز این دسته هارو به خودت نمیبستی ؟!

کفش به بغل  خیابان را پایین میروم و در پاسخ به نگاه های عاقل اندر سفیه به پاهایم

پاشنه ی کفش هایم را به رخشان میکشم تا رنگ عوض کنند

خیبان خلوت میشود باران شدت میگیرد و نیمه ی اردیبهشت را خیس میکند

 و من میرسم سره  " پدیدار "

توی باران اگر رویم نشود بالا بیاورم روی گریه کردن را دارم

شده ام مثل  دختر بچه ای که مادرش را گم کرده و عروسک به بغل گریه میکند

ولی من مادرم را گم نکرده ام و به جای عروسک کفش هایم را محکم بغل میکنم

شاید هم شبیه دختر بچه ی گل فروشی باشم که گریان از این که گل هایش

 فروش نرفته  سره " پدیدار "  چشم به راه یک نفر که همه ی گلهایش را

 با هم بخرد تا او راه خانه در پیش بگیرد .

اما من که گل به بغل نبودم و اتنظار خریدن این کفش ها را هم از کسی نداشتم

فکرم مشغول بود تا یک بنده خدایی دلش توی این باران سوخت و نگه داشت و

پاسخ مستقیم هایم را داد

خواستم بگم کفش هایم را نمیفروشم اما بی اراده در عقب ماشینش جا گرفتم و

تا دلم خواست کفش به بغل گریه کردم .

از خواب که پریدم ساعت گواهی داد که ۱۰ گذشته و  چشم هایم گفت نزدیک خانه ایم

چه گرمای اشنایی !

- اقا شما از کجا ...

- سلام !

- ...!

دلم میخواهد سکوت کنم نه تشکر .

- کفش هایم کو ؟

ـ پاشنه ی هر کفشی را میشود جا انداخت نادان !

- جا نمیرفت

ـ رفت

- کفش هایم رابده .

- به پاته.

ـ دیوانه !

 میدانی تو همیشه یک فرشته ای

ولی من یک ادم را به فرشته ترجیح میدهم کاش میفهمیدی .

***:

علی که مینا رو بخشید به مرتضی دل به گل هایش بست از ان به بعد طبقه ی پنجم خانه ی مینا و مرتضی تنها جای تلاقی نگاه علی است با خونه ای که میتوانست خانه ی او و مینا باشد و ان جا که اذر میخواهد کنجکاو گدشته ی" علی " شود و علی نگاه  رو به  بی پایان هایش میدوزد و اخ " علی " ....

مینا که تنها میخواهد باشد  میپرسد چرا علی عوض نمی شود و  گاهی حسرت حرف هایی را میخورد که باید از علی میشنید انگار مینا میخواهد اخر فیلم را اولش به ما نشان دهد انجا که دنده عقب میرود چشمهایش تو را از جا میکند  

مرتضی که میسوزاند علی را وقتی حاضر نیست مثل مینا پرواز کند  تمنا میکند که علی مرغ مینا یش را در قفس نگه دارد  و خودش را به ذلت میکشد

یوسف گمگشته باز گردد به کنعان قبل از سوختن علی و مینا و مرتضی و اذر و من !

کنعان را ۳ بار در سالن و ۱۰۰۰۰ بار در دی وی دی دیدن هم کافی نیست ، باید باز هم دید !

**** :

 این روز ها دوس دارم با صدای بلند سیروان گوش بدهم و بلند بگم دیروز یه سواله بی جوابه

وبعد برم سراغ انریکه و سیارا و سر حوصله باهاشون زمزمه کنم

 "I given to u all of them

Taken back my love "

!

*****:

یکشنبه بار روز اخر را به دوش میکشد و ما روز اخر از بزرگسالی استعفا میدهیم

راکت هایمان را پرت میکنیم روی زمین و ترجیح میدهیم زیر باران " بالا بلندی "

بازی کنیم تا تنیس ! 

بله ! ما روز اخر استعفا دادیم !

******:

بچه که بودم بابا یک بار جوجه تیغی ای را که تو راه پیدا کرده بود اورد خانه

من با جوجه تیغی دوست شدم ولی اون نه

یک جسم گرد تیغ تیغی میشد وقتی نزدیک میرفتم

جوجه تیغی یک ماه مهمان من بود

الان خیلی وقته نیست

دلم برای جوجه تیغی تنگ است

برای نزدیک شدن بهش و تبدیل شدنش به یک جسم گرد تیغ تیغی

و برای بابا نیز .

*******:

عوض شده ای ولی به نظرت من هنوز همانم

میدانی دوس دارم این شرم را که داری برای به یاد اوردن کودکیمان برای خاله بازی هایمان  

برای ان روز ها که موهایم را  نوازش می کردی و برایم بابا میشدی

برای ان روزها که به شرط موهایم تو سماور خواهرت را به من میدادی دور از چشمش

یادت میاد ان جعبه ی پاستل سبز رنگ که بابا برایم خرید ؟

اوردم خانه تان تو به رنگ ابی نوشتی نیلوفر

 فکر کنم سوم بودی !

یادم می اید  جعبه ی پاستل سبز رنگ بود و وسطش عکسی از "پوکوهانتس دیزنی"

یک چیزی در بغل داشت این پوکوهانتس  

یادم نمیاید درست که راسو بود یا سنجاب شاید هم کفش هایش بود  

کفش هایم نمیدانند قطعا تورا و گرنه بدستش درست نمیشدند !

********:

کرگردن را خیلی دوست داشتم

ان جا که شهاب حسینی بلند و راسخ میگوید :

"اقا من حرف دارم !"

بی ستاره :

کاش به همین راحتی بود  ! نه ! ؟

 پ.ن ۱ :

 بالی نیست،

 آیت پروازی هست .

پ.ن ۲ :

توی ادامه مطلب یک ایمیل رو منتقل کردم به نام " زندگی یک قالی بزرگ است "

پ.ن ۳: 

 پ.ن ۴:

"کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد " قبادی

 حداقل نشان میدهد که کسی نمیتواند خودش را گول بزند !


ادامه مطلب
+ تاريخ ساعت نويسنده نیلوفر |

دنبال بی خیالی نرفتم

یه عالمه حرف هست

میام .

پ.ن: فیس بوک ؟! فیلتره ؟

+ تاريخ ساعت نويسنده نیلوفر |