قلبم به تیزی ماه میخورد
ارزو هایم گره به زمین میخورد
دست هایم به سهابی پرتاپ شد
پاهیم تا گذشته رفت
این بمب حرفاهیش بود که مرا تکه تکه کرد
یک عکس :

عکس نوشت : گاهی فقط یه کم خسته میشم وگرنه عادت دارم
یک عقیده :
اگر درماندگیات را با همهی وجود منتقل بکنی هميشه کسی هست که به دادت برسد.
( رضا قاسمی )
یک شک :
گاهی اوقات بین این که مردم غزه واجب ترند یا بدبخت بیچاره های جاده ورامین یا
دخترای تن فروش سر چار راه یا مردم بدون امکانات جنوب کشور
شک میکنم !
فقط یه شکه!
بحث سیاسی اش نکنید خواهشا !
یک شکایت:
من سنگدل نیستم . فقط نمی خوام کسی ازم سر در بیاره . همین .
شما حد اقل قبول کنین که سنگدل نیستم ، میشه؟
پ ن ۱: ( از چارلی به دخترش )
پ ن ۲ : حرف نزنین ! هیس !
پ ن۳ :
در دایره ی قسمت ما نقطه ی تسلیمیم
لطف آن چه تو اندیشی ، حکم آنچه تو فرمایی
با استینش دماغشو پاک میکنه
و همین طور که شلوارشو تا بالای شکمش میکشه
و برق چشم هاش ضامن صداقت حرفاشه
با خنده می گه :
مامان ! چی میشد ما هم بابا داشتیم ؟
( من ارزو کردم تو اون لحظه زمین دهن باز کنه و من دیگه بقیه جملشو نمیشنیدم کاش کر بودم کاش نبودم
کاش نبود کاش نمی گفت کاش لال بود این ها همش بهتر از به زبون اوردن این حرفه )
من تو اتاق بودم و از تو اتاق زهر خند آدمای بیرون رو دیدم
و به جسارتش افرین گفتم چون من تلفظ این کلمه هم یادم رفته چه برسه به آرزوش
از لای در نگاه میکنم
مهم نیست چی جواب گرفت مهم پشتکارشه که باعث میشه ریسه بره و دوباره بلند بگه :
مامان نمیشه تو بابا بخری ؟
نکته :«یه خنده ی تلخ و یه بغض تو گلو مونده چاشنی نوشته هام کنین بعد بخونین»
به روایت عکس:

عکس نوشت : گاهی اوقات نباید خودتو محدود به پنجره کنی
نباید بشی مثل من که فقط جلو پنجره ی اتاق خودم میتونم با خدا درد و دل کنم
پ.ن .۱:
این که ریشه از آسمون چی میدونه فکرمو مشغول کرده
یعنی واقعا ریشه آسمان ندیده از دنیا میره ؟!
پ.ن ۲: زندگی ما معمایست حافظ
که تحقیقش فسون است وفسانه
فقط تایید میکنند و پاس میدهند
بهتره زودتر بفهمیم دلمون چی میخواد
و
همون را زندگی کنیم !
پ.ن ۱: خدا منو دست خالی برنگردوند
اروم شدم
و دلم گواهی میده همه چی درسته !
پ.ن ۲:
زندگی تو چشم هاشه !
فقط چشم هایش را نگاه کن !

کاغذ -قلم
ویک جعبه مداد رنگی
شروع میکنم تا او را نقاشی کنم
یک حوض آبی
یک ماهی قرمز
یک درخت سبز
یک آسمان قشنگ
یک عالمه باران
یک عالمه ابر
چه قدر شبیه خودش شد
یک شب قشنگ هم باید بکشم
تا چشم هم داشته باشد
حالا خودم را میکشم
یک بیابان خشک
یک درخت تنها
یک اسمان بی باران
مثل بیابانی در طلب بارانم
برایم بخواه
که
ابرهای بارانی او به بیابان من بپیوندد
--------------------------------------------------------------------
میگن تازگی ها عجیب می نوسم
میگن غیر قابل فهم حرف میزننم
میگن مرموز شدم
میگن یه چیزایی هست که به ما نمیگی
تمام تلاشم را کردم تا حرفم را این بالا صادقانه بگم
دوستان مجازی !
موفق بودم ؟! چی متوجه شدین ؟
--------------------------------------------------------------------
دیشب حالم خوب نبود یه کتاب خوندم
شام نخورده خوابیدم
زودتر از حد معمول
ولی همه دست در دست هم داشتن تا منو دیونه کنن
از گریه صدام گرفته بود
- من میرم میخوابم و دیگه این که حوصله ندارم
-برگرد یه دقیقه
خودمو جمع و جور کردم و برگشتم
فاتحانه نگاهی کرد
- سرما خوردی؟
- !!
حالم از این همه حماقت به هم خورد
این گام دوم بود بعد از اون کتاب
خوابیده بودم
وصدای هیات عزاداری سرکوچه گام بعدی
و گام چهارم صدای تلویزیون و ضجه های مداح
و صدای پسری که در تلاش نوشتن بابا بود
وبا ذوق اشتیاق بابا مینوشت و تکلیف شبش رو انجام میداد گام پنجم بود
فکر کردن به این که همین پسر بعدا از من سوال هایی بپرسه گام ششم بود
و فکر کردن به این که چه قدر او ادم خوبی است حالم را بد کرد
فکر کردن به این که چه قدر به دست اوردنش سخته
فکر کردن به این که شاید خواسته ام غیر ممکن باشه
همه ی گام ها باعث شد که حالم به طرز عجیبی بد بشه اون قدر که احساس پوچی کنم
اما یهو یه چیزی تو ذهنم گفت
خدا هر غیر ممکنی را ممکن است
دوباره امید وارزو ها شکل میگیره
...و من تصمیم میگیرم که با خدا معامله کنم
معامله ای که یک طرف است و خدا هیچ احتیاجی بهش نداره
چون بی نیازه اما در عوض مهربونه
منو کمک میکنه او را به دست آرم !
خدایا خواسته من کوچکترازعلم و قدرت توست و
من هم خیلی حقیر تر از انم که تو بذاری پیش بنده هایت کوچک تر شم
و تو بزرگ تر از انی که خواسته ی من را براورده نکنی
این اتفاق ها را همه خدا مقدر میکند
و به من ثابت میکنه اون چیزایی که میشنوم اشتباه نیست ! من مطمئنم!
محرم امسال رسیده در حالی که بار گناه من سنگین تر از ساله قبل
و طلب بخشش .....
--------------------------------------------------------------------
شب یلدا بود که حافظ گفت
ای که با سلسله ی زلف دراز امده ای
فرصتت باد که دیوانه نواز امده ای
....
وجود ما معمایی است حافظ
که تحقیقش فسون است و فسانه
این بیت اخر ان قدر برام فوق العاده بود که هنوز یادمه
ولی فکر کنم هنوز که هنوزه نفهمیدم چی گفت !
---------------------------------------------------------
طولانی نوشتم !
چیه !؟ دیوانگی شاخ ودم داره مگه !؟