تبليغاتX
دلواپسی دخترانه

 

جتایت نخست

اولین برف زمستونی بارید و مژده به دنیا امدن زمستان را میدهد

به دنیا امدن زمستان با یه اشتباه بزرگ  

دست خالی نیامد ترجیح داد  منم با خودش بیاره

ولی من دوست داشتم مثل یه فرشته ی خانوم اون بالا پهلو خدا بشینم

 و بهادم های این دنیا بخندم

این پسرارو که انگار نمیدونن سیگار واسه بزرگ شدن نیست .. یه جور بچگیه ....

این دخترا رو که تو ایستگاه اتوبوس نشستنو  خدا میدونه خانه رو چه جوری پیچوندن

و واسه پسرا پیغام پسغام میفرستن و.......

این مردمارو که در حال مسخره کردنه دختر جوانی  هستن فقط یه ذره قیافه اش با ما ها

فرق داره (طفلک تو خیابان داشت گریه اش میگرفت  براش ارزوی خوش بختی میکنم ...)

شاید مجبور شم به خودمم بخندم که این قدر تو نخ لباس و ..... نمیدونم شاید اشتباهست

یه ذره به بعضی از ادما مخصوصا اموزش پرورشی ها که

 خدا میدونه چه جوری دین و ایمانو دارن  به زور به بچه ها تحمیل میکنن

ان قدر که به مسخره گرفته شه

دلم واسه این دخترو باباش که هفته ای یه بار تو این سرما میان تو کوچمون

با حنجره ی یخ زده شون اواز میخونن میسوزه یه جوری حالم از خودمم و بقیه بهم میخوره

دوست داشتم میتونستم زمانو نگه دارم تا اون پیرمرده که

صورت سیاه سوخته اش از پشت شیشه ی کلاه ایمنی پیداست و

فکر کنم دستاش تو این سرما یخ زده (هر ثانیه چند بار  توی دستاش"ها"میکرد شاید که  گرم شه )

و چشم هاش به سختی باز میشه  وشایدم نمیتونست ببینه 

چند وقت استراحت کنه

نه اون بلکه همه ی ادمای خسته ی دنیا  یه چند لحظه فقط چند لحظه 

 دست از این دنیا ور دارن و بیان پیش من  ببینن  این بالا چه قدر قشنگتر از پایینه

و قشنگتر از تهرانه !

 که احساس میکردم وقتی خیابانه ولی عصر رو

بالا پایین میرم معده ام پره هوای کثیف میشه

 حالا حق میدین زمستونو سرزنش کنم یا نه

که ۲ دی ماه با دومین قدمش  من اومدم

جنایت دوم

برفی که به کردار  کودکی

به صورت من میخوره بدونه شک نمیدونه که

ادما دروغ بلدن بگن ........

جنایت سوم

همه ی حرف های من جنایات ذهنمه

منو به خاطرش سر زنش نکنین

چون همش غیر عمده !

 

ته نوشت :

تولدم چند روز دیگه است همزمان با امتحان ها

تولدم پیشاپیش مبارک!

دعا کنین تا تولد سال دیگه ام ( حد اکثر !) ارزو هام بر اورده شه

دعا کنین امتحان هامو خوب بدم

عیدتونم مبارک

من از خدا عیدی میخوام ........

 

 

 

+ تاريخ ساعت نويسنده نیلوفر |

فصل اول

یه ذره سخته که اعتراف کرد

سلام ...

دنبالش بودم  ولی پیداش نکردم 

هر چه قدر دنبالش گشتم بیشتر ازش متنفر شدم

یا شاید بیشتر ازش دور شدم

ولی من  برعکس اونایی که تظاهر میکنن  پیداش کردن  اعتراف میکنم

که زندگی رو پیدا نکردم هنوز !

اخ  ... که اگه پیدا شه ...

فصل دوم

نمیدونست زندگیمو به رنگش باختم  وگرنه نمیرفت

به اندازه نصف کره ی زمین فاصله افتاد

هنوز باورم نشده  که ......... اصلا اینو اشتباهی نوشته ام  مهم نیست

فصل سوم

 !؟

به چکمه هام ذل زده بودم که تلفن زنگ خورد

گفت تف تو اون... اگه پیداش میکردم پست میدادم

بوق ممتد تلفن با بارون قاطی شد

چترو بستم تا کسی تو خیابون  گریه امو نبینه

بارون به موقع شروع به باریدن کرده بود !

فصل اخر

شاید من ...

perhaps it `s me

 

 

+ تاريخ ساعت نويسنده نیلوفر |