تبليغاتX
دلواپسی دخترانه

خاطره هامو بو میکنم

 از اول تا اخر

بوی بچگی  بوی اولین مهر ۸ سال پیش این موقع به چی فکر میکردم

اخ یادم نمیره چه تلاشی واسه یاد گرفتن دوچرخه سواری  میکردم

سمانه و سامان  کمک میکردن بابام دست میزد

می خوردم زمین

لباسام گلی  میشد و بوی چمن خیس باغمون  میچید تو مشامم

بو ی روزایی که تارا و آرا  دوستای صمیمی  ام بودن

لی لی  کف حیاط مدرسه

بوی شیطنت

مهر ۸۴ خوب یادمه به اندازه ی همین مهر ماه  امسال سرنوشت ساز بود برام

بوی امتحان  تخته سیاه و گچ همه شون بابوی مهر میاد به یادم

بوی مهرـ  دوستام ـکتابامـمدرسه ی جدیدـ معلمـ درس...درس ...درس.... ـ

کاغذ ـ خودکار ـ کاغذ ـ خودکار ـ دفتر ـ خنده - گریه ـ گریه ـ گریه ـ

خستگی ـدرس درس درس خستگی  بد بختی  یه جیغ بلند دوباره همه چی از سر گرفته میشه و یه عالمه روزای خوب !

بعضی هاشم بوی خوشحالیه یواشکی می دن

 اون موقع که خورشید تورا در امتداد نورش به من داد

بعضی هاش بوی یه جور شراب میده که دیگه کسی رو مست نمیکنه

اما...

اما یه خاطره هست که بوشو نمیشناسم

یه بوی تازه است

بوی یه جور گل که کسی تا حالا بو نکرده

ولی خیلی خوشبو است

یه بوی گس

که وقتی میاد مشاممو پر میکنه ومنو از خود جدا ....

بوی یه  جور دوست داشتن....

بوی ....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بوی بارون یه جور حجته برام  یه جور مژده ی پاییزه

یه جور مژده زمستان  وقتی که برف میباره وادما حرفای  خوشبو میزنن

وقتی خرداد تمام شد گله کردم از همه وهمه

ولی فکر نمیکردم واقعا این قدر دلم تنگ شه واسه همه

از بین همه اونا همه ی اون دوستای قدیمی حالا دو نفر موندن

وقتی شب قدر با اول مهر یکی میشه    خواسته ها بالا میره ! خدا جون !

تو این شبا میخوای سر نوشتمو بنویسی تا شب قدر سال دیگه

خوب بنویس! یه عالمه روزای قشنگ بذار توش !ز اون تکرار نشدنی هاش!

خدایا امسال واسه همه قشنگ کن روزاشونو تا سال دیگه

منم جزوشون !

یه دسته گل  برای همه ی آدمای خوب دنیا

برای خدا و مریم و  الهه و همه ی روزای خوب در راه

 یه دسته گل  برای همه ی آدمای خوب دنیا

+ تاريخ ساعت نويسنده نیلوفر |

چند روز فقط وقت داری که بزرگ شی

شنیدی؟

چند روز  برای این که بزرگ شی

که بترسی   ولی نشون ندی که میترسی

که گریه ات بگیره  ولی نذاری بچکه تو چشمات

که ندونی  ولی مثل ادم هایی رفتار کنی که میدونن

مواظب باش  بزرگ شدن درد داره ها !

پوستت کش میاد  دیگه نمیگنجی تو خودت

+ تاريخ ساعت نويسنده نیلوفر |

با خودم کلی کلنجار رفتم دیدم انقدر ها هم نا امید نیستم

ساعت زنگ زد انگار خبر نداشت خودم تا سحر بیدار بودم

نمیدانم این چه مرضیست که  ماه رمضان  ها به جانم میافتد  که

با این که روزه گرفتن برایم سم است ولی عاشق گشنگی کشیدنم

مجری خیلی حرف میزند شایدم زر میزند خدا کند به همه این چیزهایی که میگوید عمل کند

انگار مجری ها اصلا نیمیداند به زبان اوردن چیزی که بهش عمل نمیکنن چه قدر بد اموزی دارد !

حداقل برای بچه هایشان که  میدانند چه کاره اند !

ساعت ۱۲ بود اینهم نتیجه بی خوابی دیشب !

برای ۱ وقت دکتر داشتم  امد دنبالم و رفتیم  توی راه  رادیو را روشن کردم

.... توی این ماه عزیز ارزو کنید  ارزو ! دعا کنید برای خودتان و ما دعای روزه داران ....

بقیه ی حرف هایش انگار در گوشی بود من نمیشنیدم  توی هالهای از فکر فرو رفتم

و سخت دنبال ارزویی بودم که ....... ارزویی نداشتم 

 همه ارزو هایم سر سفرهی هفت سین و تو بی برقی گفتم  دیگر چیزی نمانده

ارزو ؟ نه جدا چیزی پیدا نکردم حتی به خاطر ارزوی هفته  های قبلم هم خنده ام گرفت

شاید به ارزوهایم خندیدم یا به پستی دنیا یا به این که اصلا حواسم نبود که رسیدیم

جردن خ پدیدار

جای پارک نیست !

 وارد  هم که میشم همه یه جوری نگاه میکنند انگار که اینجا مطب یک دکتر مغزو اعصابه ...

و حتما از من هم قطع امید شده

همه خودشون واسه زیبایی دارن خفه میکنن

چار تا ارمنی عقده ای که احساس میکنن جدی جدی خارجین !؟ نشستن پشت میز و

واسه من قیافه میگیرن

 حداقل اگه خوشگل بودن دلم نمیسوخت!

۰.....خانم دکتر تو اتاقه لیزرن.....

به خانم دکترتون بگین خانم .... اومده  با شما هم بعدا در مورده  اداب معاشرت و

 باد الکی غب غبتون صحبت میکنم

اخ ببخشید  شما دختره ..... هستین ؟! چشم چشم  الان   همین  حالا

۳ یا ۴ ساعت معطل شدم تا کارم انجام شد  یه بچه  بود طفلکی دلم سوخت باید لیزر میکردم صدای سوختن دستو پاشو زیر لیزر  بی پدر و مادر انگار میشنیدم

اسمش یاسمن بود یه روزی بالا خره برای خودش خانمی میشه 

خدا کنه منم یه جای خاطراتش جا بده

سوار ماشین شدم راه افتادیم

الان که فکرشو میکنم یه ارزو دارم  دوست دارم واسه  اینجور موقع هاکه

حالم از ادم بزرگا بهم میخوره از تمامه دنیا یه نیمکت داشته باشم  ان هم روبروی دریا

اره یه نیمکت از ان چوبی های سبز رنگ که تازگی ها تو هیچ خراب شدهای پیدا نمیشه

الزاما ان قسمت که چشمت به اشرف مخلوقات نخورد

چهار زانو رویش بنشینم و هی ارزو کنم ارزوهای نا فرجام  ! کیفی داردها

مثلا ارزو کنم که یک روز ادم ها ادم شوند که براورده شدنش کمی دور از انتظار است

ان وخ با لیوان قشنگم کمی قهوه تلخ بخورم و به خط میان دریا و اسمان زل بزنم

و از سر حسودی یه سنگ تو دریا بندازم  که اسمانو تو خودش داره

کتاب شازده کوچلو را هم برای بار صدم رویش بخوانم و کاش انجا موبایلم انتن ندهد

این طوری دیگه نور علی نور است

چشم هایم را باز میکنم  کمی طول میکشد تا بفهمم که کجایم

و مفهوم تابلوی سبز رنگی که از بالای سرم گذشت که نوشته بود شهرکه غرب را بفهمم

به سمت خانه میرفتیم  یاد روز اول مدرسه افتادم همین طوری دقیقا از زیره قران رد شدم

یاد شعر فروغ  افتادم

........ ای هفت سالگی ای لحظه شگفت عزیمت

بعد از تو هر چه رفت از در انبوهی از جنون و جهالت رفت

بعد از تو پنجره که را بطهای بود سخت  زنده وروشن میان ماو پرنده  میان ماو نسیم 

شکست ...شکست .....

باختیم رنگ تورا ای هفت سالگی .....

خیلی حرفا دارم  میذارم واسه ی دفعه ی بعد

 

+ تاريخ ساعت نويسنده نیلوفر |