تازگی دچار بی تفاوتی خاصی شدم
فصل دوم :
باران میبارید
و همه منتظرش بودند
از خواب پریدمو دیدم
هنوز در تهرانیم همانجا که سلام ها جوابی نخواهد داشت و اگر بخندی گریه بقیه سرازیر میشود
اینجا تهران است و باز هم مردم شور افرین تهران !
لطفا تهرانی باشید !
فصل سوم :
از کجا به ذهنم امد که جانم را گرفت و از کجا به دل راه یافت که قلبم را گرفت
حالا چه گونه است که به ذهنم خطور کرد بنویسم
ان که دل سپردهاش شدیم کاش دلش باما بود
کاش میدانستیم کاش را اولین بار چه کسی بر زبان اورد !
و این ها همه سوال ها و ارزو هایست که او هم بهش خیلی وقته اضافه شده !
پ ن:
در روزی که همه امیدوار بودند من نا امید بودم
خبری رسید که شاید جدی نباشه ان قدر خوش حال شدم که حد نداشت
دعا کنین راست باشه نمیدونین چه قدر محتاجم !
الان اوومدم نت دیدم یکی از بچه ها کار جالبی کرده دعای فرج را در وبلاگش گذاشته منم گنگ عمل میکردم تا چند دقیقه خیلی وقته از خدا دورم
۱۴ روزه دیگه رمضان میرسد من میخواهم اگه این خبر حقیقت پیدا کرد ...(بقیشو خدا شنید !)
میدونم براتون زحمته ولی ۴۰ یا الله کسی را نکشته که ....
اگه زحمتی نداره برایم بگو منم به تعداد هر نفر ۴۰ تا معامله ی خوبیه نه !؟
حواستان نیست این دم هم گذشت ! همه سالمن ؟
قدم دوم
۳ سال پیش امروز امد و کسی را با خودش برد نمیدانم کی به جایش امد
ولی امیدوارم هرکی به جای او پا به این کره ی خاکی گذاشته مثل او اسموونی باشه
امروز نتونستم برم بهشت زهرا حالم خوب نبود
چه قدر بده ندونی جای کی اومدی اصلا لیاقتشو داشتی یا نه ؟
قدم سوم
کاش اینجا کسی بود کمی باران برایم کادو میکرد
کاش اینجا کسی بود تا کمی گرد گیری میکرد !
کاش اینجا کسی بود کمی بهاری میشد
کاش اینجا کسی بود که جای هر برج گل میکاشت
و برای هر اقاقی گریه میکرد
کاش کسی اینجا بود تا ادمی را فرصتی میداد تا چند لحظه پروانه باشد
کاش کسی اینجا بود حداقل!
اخره جاده

گاهی اوقات واقعا باورم میشه دل ندارم !
توی مدرسه چون همیشه سرم به کار خودمه و اگه پا بده میزنم زیر گریه دوست صمیمی ندارم
همه فکر میکنن از سر بزیری بسیاره .....
توی فامیل هم همه یه جوری با من حرف میزنن و جواب نگاه های علیرضا را هم که همیشه با اخم میدهم تا بفهمد اهل این بچه بازی ها نیستم
یادمه زود بزرگ شدم ! نه این که الان بلدم غذا درست کنم و........
وقتی سه سالم بود فقط بلد بودم شیطنت کنم هر چند اون موقع هم به بهانه ی تضمین اینده کلاسهای جور واجوری نوشته بودنم که زیاد مزاحم نشم
فقط یادمه وقتی ۷ ساله بودم صبح تا شب تنها سیر می کردم و
خودم باید گلیمه خودمو از اب میکشیدم
از ۸ سالگی هم که یکی دیگه اضافه شد یکی رو که باید بغلش میکردم و راه میرفتم و به خودم دیکته میگفتم
همه فکر میکردن حتما مامانم صبح تا شب با هم درس کار میکنه که درسم خوبه ....
وقتی ۱۰ سالهام شد با واقعیت بدی روبه رو شدم که بهونهی گریه هام بود
اون موقعها البته اون موقه ها که نه همین ۶ ۷ سال پیش حتی کسی نبود حالمو بپرسه ...
نمیدونم کی بود که مامانم به چه بهونه بهم گفت مگه تو دلم داری ؟!
می خواستم جیغ بزنم و بگم اگه داشته باشمم تو این خونه سال هاست پنجره باروون نخورده ...
به یاد اون شب و روزهایی افتادم که ....
ولی فکر کنم هنوزم بچه ام چون واسه یه تیکه بیسکویت های بای به هر اب واتیشی میزن
هنوز عاشق خط خطی کردنم
دوس دارم مثل دیووونه ها بلند شعر بخونم و تا میتونم به داستان های مودبپور بخندم و
باصدای بلند اهنگ گوش کنم
سال تا ماه دست به سیاه وسفید نزنم
فقط رو تختم دراز بکشم و اینده را با حدث هایم غافلگیر کنم
و وقتی جمع دوستانه ای به خانه مان میایند طنازی کنم و همه بگویند چه روحیه ای داره و
شبا یواشکی گریه کنم و تو خانه پرسه بزنم و خیلی کار های دیگه که بماند برای بعد
کافه پیانو را خواندم با بقیه کتاب ها فرق داشت خوشحالم که خواندم
حد اقل در این کتاب نه دختری عاشق پسری بود که بعد طی تصادفی به ته دره بره و....
۱۷ مرداد دعا کنین روز خوبی بشه برام و ۲۰ مرداد هم که هر سال میخواد ثابت کنه
عزیز از دست رفته بر نمیگرده ...
جوانی ام لب طاقچه خاک میخورد
همان گونه
که کودکی ام لب حوض نم کشید
و کسی نمیداند چه چیزی در راه است ...
فریاد دوم:
رفتم بهشت زهرا
جایی که انگار چشم هایی تو را نگاه میکنند
وانگار هنوز دست هایی بیرون از خاک هستن
از بعضی شعرهای روی سنگ قبرها خنده ام گرفت ...حرصم در امد
برای سنگ قبرم شعر گفتم تا دیگه از این چرندیات روی قبرم ننویسند
با این که خیلی از مرگ میترسم ولی مجبورم !
ای خدای دشت نیلوفر!
این جا نیلوفری خاک است
که هر بهار دلواپس شکفتن گل هاست
و هر زمستان ممنون کاج است
این جا نیلوفری خاک است که برای باران گریه میکند
او را با تمام دلواپسی هایش به تو میسپاریم....
فکرم مشغول بود که اگر هر کی برای
سنگ قبرش ایده ای میداد ...
درد و دل هایم برای نوبت بعد!