
این دیگه کیه ؟
ایینه هم عجیب شده اند !
ایینه هم ایینه های قدیم!
دیروز شنیدم داشت میگفت :
شاید زندگی بار دگری به دوش دارد
باری سنگین تر از زنده ماندن
باری به حجم مرگ !
شاید امروز مرگ یک کلمه
ورد زبانتان باشد
اما نمیدانید
که شاید مرگ یک معجزه باشد
یک رویا ـ یک ارزو
حداقل برای منی که خودش نیست
زنده ماندن به چه قیمتی؟
نمیارزد نه!
زندگی اما فرق دارد البته شاید
با مرگ هم میتوان زندگی کرد شیرین تر
همانطور که در زنده ماندن میتوان مرگ را تجربه کرد !
دارم فکر میکنم اگه فرشته مرگ بیاد سراغم ..... همین الان...........
سلام
دلم تنگ شده
برای معلم ها و بچه های مدرسه ام
برای همه شون!
از دست شون دادم و دوباره گریه ام گرفته
وقت نشد به تک تکشون بگم چه قدر دوسشون دارم
دلم تنگ شده برای
خانم مدیر بد اخلاقمون که فکر کنم تازگی ها چون میدونست داریم میریم دیگه مهربون شده بود و شوخی میکرد!
برای فیزیک و شیمی و معلمش هم دلم تنگ شده
برای ریاضی و خانم مولایی که دنده به دنده بود
برای زبان که سر اون زنگ شوخ طبعی گل میکرد و... خنده های معلمون
برای تاریخ و ... که ان قدر دوره کردیم که فکر کنم انطور که ما اقدامات امیر کبیر را در خاطرمان هست خودش یادش نباشد و معلم مهربونش که ...
برای پرورشی و معلم اش که سعی نمیکرد عقایدش رو به ما تزریق کند برعکس همه
برای خانم مشهدی که ازش معذت می خوام چون گاهی اوقات سر کارش می ذاشتم و نمی فهمید شاید هم...
برای نیوشا که ۸ سال با هم بودیم
برای مهتاب
که قیافه اش برای من سراسر ارامش و صبوری بود ودعاهایش موثر
برای سارا . ر
که من نفهمیدم کی دروغ گفت و کی راست
برای نسرین
که خیلی غرغرو استریل و لجباز بود اما مهربون
برای الهه
که امیدوارم همیشه بامزه بمونه! (الان اگه این جا بو د می گفت مگه من سیرکم؟)
برای ساناز
که امید وارم یه روزی بالاخره بتونه بره استادیوم
برای مریم
که انگار همیشه یه چیزایی میدونه و نمیگه اما دلیل بر راز داریش نیستااااا ولی خوبه !
و..
برای ملیکا
برای ملیکایی که اخرین روز بهم گفت چرا تو گریه نمیکنی اما بهتر از هرکس میدانست که
وقتی خیلی ناراحتم میخندم!
و خبر نداشت که شب قبلش ۷ صفحه براش نوشتم و گریه کردم
و وقتی بغلش کردم
به خودم گفتم نیلوفر تمام شد!
و مطمئن بودم دیگه نه یه همچین دوستی و نه یه همچین هم صحبتی پیدا نمیکنم
او شاید تنها کسی بود بعد از خدا که همه چیز را می دانست!
دلم تنگ خواهد شد برای کارها و رفتارهای کودکانه یمان
ولی حالا همه یه جور دیگه رو من حساب میکنن
خاله ام
مامانم
و.......
اما خودم تغییری نیافتم و هنوز هم همان نیلوفر شیطان سه سالم وقتی
با مامان بزرگم اینها زندگی میکردیم شیشه نوشابه های خالیمان را با پر های ان ها عوض میکردم
که مبادا یک وقت تمام شود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
وبم ۹ روزه ۱ ساله شده اصلاحواسم نبود
(در اپ پایین نظر بدین)
دستانی در التماس بارانند... به بهانه باران از نوع شروع کن...

فکر کن چه دوست داشتنی میشد
اگر نگاهت زیر باران برمن سنگینی میکرد
نه این قدر خشک و بی انعطاف نگاهت را بهاری کن !
چه دوست داشتنی میشد
اگر صدایت هم نوای باران میشد ...
چه دوست داشتنی میشد این لحظه
اگر این بار به جای باران تو بر پنجره می کوبیدی...
کاش زیر باران ببینمت
دست هایت زیر باران شاید بفهمند بخشش را
شاید ببخشند مرا...اگر دلگیر نیستی من ناراحتم تا بیایی
ای کاش همیشه ...
باران ببارد
تو باشی و بمانی
و
و خدا به نگاه کند
خدایی که در این حوالیست و میبیند
توضیح یا توجیح :
برای کسی نگفتم اگر هم... ندانست نمیداند و
نخواهدفهمید که برای اوست
من با تنهایی خود بلوری تراشیده ام
به ابعاد جهان
و انرا در دریای اشک خود رها کردم
کاغذ سفید دوست من است
و چون روز است
یا چون دستی پاک است
که امید و نا امید مرا دسته گلی می کند

پ ن:
اقای اتا نازی امیدوارم بخوانند:
من شرمنده یادم رفته بود !
حالا ولی شما لینک هستین
بعد هم من خواستم نظر بذارم اینترنت یاری نکرد!
خیلی کند صفحه نظر ها بالا می امد در اخر...
یه فکری کنین خوب!
بد نگوییم به مهتاب
اگر تب داریم
.
.
.
بهترین چیز رسیدن به
نگاهیست که از
حادثه عشق تر است
.
؟!
پ.ن:
اتا نازی رو کسی میشناسه؟!
تورو خدا ادرس وبلاگشو اشتباه گذاشته!
یکی کمک کنه ؟! به من میگه بی معرفت!
فحش سنگینی برام! آخه...