تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری ست!
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست!
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است!
**********
هنوز پنجره باز است.
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری.
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترّنم شیرین ، به آن تبسم مهر
به ان نگاه پر از آفتاب ، می نگرند.
***********
تمام گنجشکان
که در نبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند؛
تو را به نام صدا می کنند!
هنوز نقش تو را از فراز گنبد کاج
کنار باغچه ،
زیر درخت ها،
لب حوض
درون آیینه پاک آب می نگرند.
**********
تو نیستی که ببینی، چگونه پیچیده ست
طنین شعر نگاه تو در ترانه من.
تو نیستی که ببینی ، چگونه می گردد
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من.
**********
تو نیستی که ببینی ، چگونه ، دور از تو
به روی هرچه در این خانه ست
غبار سربی اندوه ، بال گسترده ست
تو نیستی که ببینی ، دل رمیده من
به جز تو ، یاد همه چیز را رها کرده ست.
غروب های غریب
در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین ،
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
در امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی
به یاد پدر بزرگم که تنهایم گذاشت یه بار دیگه تنها شدم

وقتی تیشه ی زندگی
بر ریشه ارزوهایت می کوبد
این را بدان زیبایی شهاب ها
از شکستن قلب ستارگان است

خیلی تنهام ....
خیلی...
همیشه نگاهت را دوست دارم
فرار های کودکانه اش را...
انگاه که باران را
میزبانی میکند...
سلام
گذشته ...
گذشته اذیتم میکند...
صدایش در گوشم هوار هوار میکند
مثل صدای برگ های باییزی که زیر با خرد می شود
چرا بعضی ها از باییز متنفراند
اگر باییز نبود بهار از راه نمیرسید
لطفا باران باییزی را فراموش نکنید
گذشته مثل دود هوا ریه هایم را بیمار کرده
اما این بار به جای ریه فکرم مریض شده
فرار میکنم ...
از گذشته می ترسم ...
اما ...
حیف که لحظه ی خوب با تو بودن نیز جزو این گذشته است
و من نمی خواهم ان را فراموش کنم
و روزی هزار بار یاد اور میشوم
ان صباح را...
نگاهت گرمای خود را از دست داده و دیگر بذیرای من نیست !
چرا ؟
به کدامین گناه سرد رهایم میکنی؟!
گذشته من نیز به گذشته بیوسته است
اما ازارم میدهد...
کاش هنوز کودک بودیم
و به هم بازی میکردیم
کاش زندگی بازی بود...
خاله بازی !
زود شروع می کردیم و تمامش میکردیم
بعد من به ارزوهایم حد اقل در بازی می رسیدم
یادش بخیر..
کاش گرمای نگاهت به اندازهی لبخند های دوران کودکی دوام داشت
اما حیف تو دیگر ان نیستی من دیگر او نیستم
از گفته ی خود بشیمان نیستم
گذشته اذیتم میکند
اری...
اذیتم میکند چون اگر انقدر شیرین نبود میتوانستم تلخی نگاهت را تحمل کنم
کاش می فهمیدکم سرما ی وجودت از کجا سر چشمه می گیرد ؟
هر چند میدانم و به خاطر ان هزار بار در خود شکستم
کاش در گذشته نیز چون حال بودی تا من مجذوبت نمیگشتم
کاش همانند قدیم همبازی بودیم
یادت می یاید تسکین دهنده ی گریه هایم بودی؟
و اما اکنون به خاطرت اشک میریزم اما کسی نیست تسکینم دهد
و تو بی خبری ...
که من چه قدر گرم انتظارم !
اگه مسافرت هم رفتین جای ما رو خالی کنید !![]()
خوب ان شا الله از تغییرات اساسی که در وبلاگم دادم راضی باشید![]()
بچه ها چند نکته هست که باید خدمتتون عرض کنم
۱-مطالبی که در این وبلاگ (نثر های ادبی و شعر ها ) دست نوشته های خودمه
و لطفا کپی نکنید
اگر هم کپی کردید با ذکر وبلاگ خواهشا
۲ .خیلی ممنون از همه ی شما![]()