جوانی ام لب طاقچه خاک میخورد
همان گونه
که کودکی ام لب حوض نم کشید
و کسی نمیداند چه چیزی در راه است ...
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 18:22 توسط نیلوفر(حکایت عشقی بی شین بی قاف بی نقطه) |

دوس نداشتم بیام اینجا و بنویسم
اصلا باید به کی تبریک بگم ؟
گفت از پدرت چگونه یاد میکنی میخواستم بگم جواب من جزو گزینه های شما نیست
با تنفر!
اصلا تا حالا شده که با بغض درس بخونی بخندی بخوابی پاشی با دوستات بگو بخند کنی
و یه لحظه یادت بره کی هستی و ترس چماقشو بکوبونه تو سرت و بهت بگه
اخه اگه میدونستن همه چی رو مثل حالا باهات نبودن
الان حالا همه نصیحت میکنن و یه دقیقه خودشونو جای من نمیذارن که چی کشیدم
یه لحظه جای من که نمیدونم معلم هام اونقدر روشنفکر هستن که بفهمن ....
اینا چیه رو صورتم ؟ بازم گریه ام گرفته بی صدا
اینایی که حرف از پدر میزنن فکر فسقلی که کنار منه نمیکنن
که من یه روزی چی باید جواب سوالاشو بدم یکی کمکم کنه
این فسقلی نه بچه شهید نه .....
بچه یه اشتباه ست مثل من
ولی خوش به حالش که اون روزایی که من بودم این نبود
خوش به حالش که منو داره ولی من ....
پدربزرگم رفته ۲ ساله تقریبا
کاش بود
از راه دور بهش تبریک میگم راه خیلی دور
انگار همیشه یه جوری با نگاه هاش بهم ثابت میکرد که میدونه غمم چیه
یه سوسو امیدی دیده میشه نا امید نیستم نه
زندگی اون قدر ها هم چیز بدی نیست ادما بدش میکنن
شاید با این ادم های تازه که وارد زندگی ام شدن همه چی عوض بشه !؟دعا کنین !
برای دعا هایم دعا کنین واگه هنوز حوصله دارین
۱۲ تا یا علی برای من بگو فقط برای من !
زندگی مهم تر از این حرفاست که بخوایم جدی بگیریم
یا علی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 1:14 توسط نیلوفر(حکایت عشقی بی شین بی قاف بی نقطه) |